ترفندهای زیورآلات

شناخت خود در بودیسم؛ تفاوت منِ ذهنی با واقعیت

مردی آرام در فضای روشن و مینیمال نشسته و با چشمان بسته مراقبه می‌کند

تقریباً همه ما بدون مکث می گوییم: «من هستم»، «من ناراحتم»، «من این فکر را دارم» یا «به من توهین شد». حس وجود یک «من» ثابت، شخصی و مستقل آن قدر بدیهی به نظر می رسد که معمولاً هرگز درباره ماهیت آن پرسش نمی کنیم. با این حال، در آموزه های بودایی، بررسی دقیق همین تصورِ ظاهراً روشن از خود، یکی از بنیادی ترین راه ها برای فهم رنج و رهایی از آن است.

در سنت بودایی گفته می شود شناخت درستِ ماهیت خود می تواند نادانی بنیادین و رنج را از میان بردارد و به نیروانا، یعنی آرامش نهایی، منتهی شود. اگر این ادعا را جدی بگیریم، لازم است با دقت بیشتری بپرسیم «خود چیست؟»، «خود چه چیزی نیست؟» و «آن چیزی که این همه تلاش می کنیم از آن محافظت کنیم، دقیقاً کجاست؟»

بودا نیز چنین رویکردی داشت: به جای پذیرفتن بی چون وچرای برداشت رایج از «من»، دعوت می کرد که آن را بررسی کنیم. وقتی احساس تحقیر، تهدید، ناکامی یا طردشدن می کنیم، واکنش محافظتی شدیدی در ما برمی خیزد. ممکن است خشمگین شویم، از خود دفاع کنیم، عقب نشینی کنیم یا ساعت ها در ذهنمان گفت وگو و قضاوت دیگران را تکرار کنیم. اما پرسش بودایی این است: آن «من» که گمان می کنیم در معرض خطر قرار گرفته، واقعاً چه ماهیتی دارد؟

این بررسی قرار نیست تجربه روزمره ما را انکار کند. کسی منکر این نیست که انسان درد، شادی، ترس، امید و مسئولیت را تجربه می کند. موضوع این است که ببینیم آیا در میان تجربه های پیوسته در حال تغییر ما، یک هویت مستقل، ثابت و تغییرناپذیر وجود دارد یا نه. این تفاوت ظریف، هسته اصلی بحث شناخت خود در بودیسم است.

حس بدیهی «من» و سازوکار دفاع از خود

اگر از فردی بپرسید «آیا آنجا هستی؟»، به طور طبیعی پاسخ می دهد: «بله، من اینجا هستم.» اگر بپرسید چه احساسی دارد، می گوید: «من خوشحالم»، «من مضطربم» یا «من خسته ام». در این گفت وگوها معمولاً وجودِ «کسی» که احساس را تجربه می کند، مفروض گرفته می شود.

این فرض در عمل نیروی زیادی دارد. ما برای حفظ اعتبار، امنیت، جایگاه اجتماعی، تصویر ذهنی، دارایی ها، باورها و روابط خود تلاش می کنیم. در بسیاری از موقعیت ها، این تلاش به شکل واکنش های شدید عاطفی ظاهر می شود. برای نمونه، یک انتقاد ساده در محیط کار ممکن است فقط بازخوردی درباره یک گزارش باشد، اما اگر آن را تهدیدی علیه «ارزش من» تلقی کنیم، احساس شرم یا خشم شدیدی ایجاد می شود.

از نگاه بودایی، مشکل لزوماً در برنامه ریزی، مراقبت از بدن، دفاع محترمانه از حق یا داشتن مرزهای سالم نیست. مسئله زمانی پدید می آید که ذهن به تصویری سخت و مستقل از «من» می چسبد و هر رویداد را بر اساس تقویت یا تهدید آن تصویر تفسیر می کند. در این وضعیت، اتفاقی کوچک می تواند به رنجی بزرگ تبدیل شود.

پرسش هایی برای مشاهده مستقیم حس خود

برای آغاز این بررسی، نیازی به پذیرش پیشاپیش هیچ باور فلسفی ندارید. می توانید در یک موقعیت هیجانی، با کنجکاوی از خود بپرسید:

  • دقیقاً چه چیزی در این لحظه احساس تهدید می کند؟
  • آیا «منِ آسیب دیده» را می توان در بدن، افکار، احساسات یا خاطرات به صورت مستقل پیدا کرد؟
  • آیا آنچه از خودم دفاع می کنم، یک واقعیت ثابت است یا تصویری ذهنی از جایگاه و هویت من؟
  • اگر این احساس و فکر تغییر کند، آیا همان «من» نیز به همان شکل باقی می ماند؟

هدف این پرسش ها سرزنش خود یا بی اعتبار دانستن احساسات نیست؛ هدف، دیدن فرایند ذهنی ای است که تجربه رنج را تشدید می کند.

تفاوت مفهوم خود در بودیسم و روان شناسی مدرن

یکی از نکات مهم در گفت وگو درباره خود، تفاوت معنای واژه ها در سنت های مختلف است. «خود»، «ایگو»، «نفس»، «هویت» و «من» گاه به جای یکدیگر به کار می روند، اما همیشه معنای یکسانی ندارند. همین تفاوت اصطلاحات می تواند باعث سوءتفاهم شود.

در بسیاری از رویکردهای روان شناسی مدرن، خود یا ایگو عمدتاً به تجربه انسانیِ هویت، سازمان دهی شخصیت، تنظیم هیجان، مرزهای فردی و توانایی عملکرد سالم در روابط مربوط است. در این چارچوب، گاه از مفاهیمی مانند «خود سالم» یا «ایگوی سالم» سخن گفته می شود. مقصود می تواند فردی باشد که توانایی واقع بینی، مسئولیت پذیری، تنظیم هیجان، خودآگاهی و ارتباط متعادل با دیگران را دارد.

اما در آموزه های بودایی، دامنه مفهوم خود گسترده تر است. حس خود فقط به انسان محدود نمی شود، بلکه به همه موجودات ذی شعور نسبت داده می شود. در این دیدگاه، موجودات ذی شعور از آغاز شکل گیری خود، گونه ای تشخیص یا همانندسازی ظریف با «آنچه من هستم و باید حفظ شود» را تجربه می کنند.

بنابراین، مقایسه مستقیم «ایگو» در روان شناسی با «خود» در بودیسم همیشه دقیق نیست. روان شناسی ممکن است بر ساختن کارکردهای سالم شخصیت تمرکز کند، در حالی که بررسی بودایی می پرسد آیا آن هویتِ مستقل و ذاتی که ذهن به آن چنگ می زند، واقعاً به همان شیوه ای که تصور می کنیم وجود دارد یا خیر.

موضوع برداشت رایج در روان شناسی مدرن برداشت مورد بحث در بودیسم
دامنه عمدتاً تجربه و رشد شخصیت انسان موجودات ذی شعور و نیز هویت پدیده ها
تمرکز کارکرد سالم، انسجام شخصیت و سازگاری بررسی چسبندگی به خود و رفع نادانی
رشد خود یا ایگو در فرایند رشد فرد شکل می گیرد و سازمان می یابد حس ذاتی خود از آغاز وجود موجود ذی شعور مطرح است
پرسش محوری چگونه فرد می تواند خودِ سالم تری داشته باشد؟ آن خودِ مستقل که به آن چنگ می زنیم، چگونه و آیا واقعاً وجود دارد؟

این تفاوت به معنای ناسازگاری کامل میان روان شناسی و مراقبه بودایی نیست. در عمل، بسیاری از افراد ابتدا به کمک آموزش، درمان یا مهارت های خودتنظیمی، ثبات بیشتری در زندگی پیدا می کنند و سپس آمادگی بهتری برای مشاهده عمیق تر ذهن دارند. با این حال، نباید هدف درمان روان شناختی را با تحلیل فلسفی و مراقبه ایِ مفهوم خود یکی دانست.

خود در بودیسم فقط به انسان محدود نیست

در گفتار بودایی، بحث فقط درباره هویت شخصی انسان یا حیوانات نیست. دو گونه از «خود» یا هویت مورد بررسی قرار می گیرد: خودِ شخص یا موجود ذی شعور، و خودِ پدیده ها.

خودِ موجود ذی شعور

در سطح انسانی، خود با هویت شخصی ارتباط پیدا می کند: «من فلان شخص هستم»، «این بدن من است»، «این موفقیت من است»، «این عقیده من است» یا «این احساس متعلق به من است». چنین برداشت هایی در زبان و زندگی روزمره کارکرد دارند، اما مشکل زمانی ایجاد می شود که آن ها را نشانه وجود یک ذات ثابت، مستقل و جدانشدنی بدانیم.

هویت پدیده ها

در سطح پدیده ها نیز اشیا و رویدادها دارای ویژگی های متمایز به نظر می رسند. برای مثال، یک درخت ویژگی ها و هویت خاص یک درخت را دارد و از یک صندلی یا رودخانه متمایز است. در اصطلاح بودایی، این ویژگی متمایزکننده را می توان نوعی «خودبودگی» یا هویتِ پدیده دانست. این بحث فقط به درخت محدود نیست؛ درباره همه اشیا، رویدادها، مفاهیم و پدیده ها مطرح می شود.

نکته مهم این است که بودیسم تفاوت های قراردادی و کاربردی را انکار نمی کند. درخت با خودرو فرق دارد، انسان با حیوان فرق دارد و درد با لذت یکسان نیست. موضوع، انکار تفاوت ها نیست؛ بلکه بررسی این فرض است که هر چیز از سوی خود و به طور مستقل، دارای ذاتِ ثابت و تغییرناپذیر است.

برای ملموس شدن موضوع، به یک فنجان چای فکر کنید. فنجان در سطح عرفی وجود دارد و برای نوشیدن چای به کار می رود. اما اگر به دنبال «فنجانِ مستقل و ثابت» بگردیم، با اجزای آن، ماده سازنده، طراحی، کارکرد، نام گذاری و وابستگی آن به شرایط گوناگون روبه رو می شویم. این نوع مشاهده، به معنای بی فایده یا خیالی دانستن فنجان نیست؛ بلکه ما را از چسبیدن به برداشت های صلب درباره نحوه وجود پدیده ها دور می کند.

خود ذاتی و خودِ مفهومی یا آموخته شده

راه دیگری برای فهم تجربه خود، تمایز میان گرایش های ذاتی و برداشت های آموخته شده است. برخی رفتارها و واکنش ها به نظر می رسد از ابتدا با ما هستند و برخی دیگر در اثر آموزش، فرهنگ، خانواده، دین، فلسفه، رسانه و تجربه های اجتماعی شکل می گیرند.

خود ذاتی یا درونی

بر اساس توضیح بودایی، حس ذاتی خود با تأثیر نقش ونگارهای کارمایی پدید می آید. لازم نیست کسی به ما آموزش دهد که وجود داریم یا باید از خود محافظت کنیم. حتی از سنین بسیار پایین، گرایشی به حفظ بدن، دوری از درد، طلب امنیت و تمایز میان خود و دیگران دیده می شود.

این حس ذاتی خود، موضوع مهمی برای تحقیق مراقبه ای است. می توان پرسید: این حس کجاست؟ چه شکلی دارد؟ آیا با بدن یکی است؟ آیا همان فکرهاست؟ آیا همان هیجان هاست؟ یا در هر لحظه همراه با تجربه ها ظاهر می شود و تغییر می کند؟

در اینجا لازم است میان مشاهده و قضاوت تفاوت بگذاریم. وقتی ترس یا میل به حفاظت از خود را تجربه می کنید، قرار نیست فوراً نتیجه بگیرید که «نباید چنین حسی داشته باشم». تمرین، دیدن دقیق این تجربه است: انقباض بدن، فکرهای هشداردهنده، تصویر ذهنی از خود و تمایل به دور کردن تهدید.

خودِ مفهومی و نسبت داده شده

نوع دیگری از خود، مفهومی و آموخته شده است. انسان ها در طول زندگی درباره خود ایده های گوناگونی می آموزند: اینکه خود بسیار بزرگ و مهم است، خود فردی حقیقت نهایی است، یک خودِ جهان شمول وجود دارد، یا هویت فرد باید به شکلی خاص تعریف شود. این تفسیرها ذاتی نیستند؛ آن ها از راه آموزش و مفهوم سازی به ذهن افزوده می شوند.

از دیدگاه بودا، چنین برداشت های افزوده شده می توانند به ابهام و پوشیدگی ذهنی بیشتر منجر شوند. ذهن انسان به اندازه کافی درگیر سوءبرداشت ها و عادت های واکنشی است؛ بنابراین افزودن نظریه هایی که چسبندگی به هویت را بیشتر می کنند، الزاماً کمکی به رهایی از رنج نمی کند.

برای مثال، فردی که از کودکی شنیده است «ارزش تو فقط به موفقیت تحصیلی و شغلی توست»، ممکن است شکست در یک آزمون، مصاحبه یا پروژه را نه یک رویداد محدود، بلکه نابودی کامل هویت خود تلقی کند. در این مثال، حس طبیعی نگرانی با یک روایت آموخته شده و سخت گیرانه درباره ارزش شخصی ترکیب می شود و رنج را افزایش می دهد.

ایگو چیست و چرا با خود یکی نیست؟

ایگو را می توان به چسبندگی به ایده خود مرتبط دانست. ایگو در این معنا، صرفاً وجود یک فرد یا استفاده از ضمیر «من» نیست؛ بلکه ساختاری ذهنی است که به خود باور دارد، آن را محکم و مستقل می پندارد و از آن دفاع می کند.

این چسبندگی با حس ذاتی خود تفاوتی ظریف دارد. حس ذاتی ممکن است به صورت یک گرایش فوری برای حفظ خود ظاهر شود، اما ایگو به طور خاص با باور، تصاحب و پافشاری ذهنی همراه است: «این نظر من است»، «من باید برنده شوم»، «نباید کسی تصویر من را خراب کند» یا «اگر این نقش را نداشته باشم، هیچ کس نیستم.»

حتی زمانی که شروع می کنیم وجود خودِ مستقل را بررسی کنیم، ممکن است بخش چسبنده ذهن همچنان فعال باشد؛ زیرا وابستگی و دلبستگی را به طور مستقیم تجربه می کنیم. به همین دلیل، شناخت خود صرفاً یک بحث نظری نیست. این شناخت در لحظه ای آشکار می شود که ذهن به یک نقش، رابطه، دارایی، عقیده یا احساس شخصی می چسبد.

نشانه های رایج چسبندگی ایگویی در زندگی روزمره

  • تبدیل یک انتقاد از رفتار به حمله ای علیه تمام شخصیت خود.
  • ناتوانی در شنیدن دیدگاه مخالف، زیرا مخالفت را تهدیدی علیه هویت می بینیم.
  • وابسته کردن ارزش شخصی به عنوان شغلی، درآمد، ظاهر، مدرک یا تأیید دیگران.
  • نشخوار ذهنی طولانی پس از یک اشتباه یا گفت وگوی ناخوشایند.
  • اصرار بر درست بودن، حتی وقتی شواهد تازه نشان می دهد که نیاز به اصلاح دیدگاه داریم.

دیدن این الگوها نباید به شکل گیری یک هویت منفی تازه مانند «من آدمی با ایگوی بد هستم» منجر شود. چنین قضاوتی نیز می تواند نوعی چسبندگی باشد. رویکرد مفیدتر، مشاهده مهربانانه و دقیقِ فرایندهایی است که در ذهن رخ می دهند.

آیا باور به خود درست است یا نادرست؟

پاسخ این پرسش به نحوه وجود خود بستگی دارد. اگر خود به همان شکل مستقل، ثابت و ذاتی ای که ذهن تصور می کند وجود داشته باشد، باور به آن خطا نخواهد بود. اما اگر ذهن چیزی را واقعاً موجود بداند که به آن شکل وجود ندارد، مسئله پدید می آید.

در اینجا باید میان دو سطح تمایز گذاشت. در سطح متعارف، نام، مسئولیت، شخصیت، خاطره، انتخاب و پیامد رفتارها معنا دارند. برای نمونه، در زندگی روزمره می گوییم «من باید برای جلسه آماده شوم» یا «من بابت رفتارم مسئولم». این کاربردهای عرفی ضروری و مفیدند.

اما در سطح بررسی عمیق تر، بودیسم می پرسد آیا ورای بدن، احساس، ادراک، گرایش های ذهنی و آگاهی، یک مالک یا فرمانروای مستقل و تغییرناپذیر وجود دارد؟ پرسش این نیست که آیا انسان وجود دارد یا نه؛ پرسش این است که انسان چگونه وجود دارد و آیا تصوری که از یک «منِ محکم و خودبسنده» داریم، با واقعیت تجربه سازگار است یا خیر.

شناخت خود در بودیسم، دعوت به حذف مسئولیت فردی یا بی تفاوتی نیست؛ دعوتی است برای دیدن دقیق ترِ سازوکارهایی که ذهن از طریق آن ها رنج را می سازد و تداوم می دهد.

تمرین عملی برای آغاز خودشناسی مراقبه ای

اگر به مراقبه علاقه دارید، می توانید این بررسی را به صورت کوتاه و تدریجی انجام دهید. لازم نیست در همان ابتدا به پاسخ قطعی برسید. کیفیت پرسش گری و مشاهده، از ساختن پاسخ های شتاب زده مهم تر است.

  1. چند دقیقه در وضعیتی راحت بنشینید و توجه را به تنفس طبیعی بازگردانید.
  2. یک موقعیت تازه را به یاد آورید که در آن احساس رنجش، تهدید، خجالت یا نیاز شدید به دفاع از خود داشتید.
  3. به افکار، احساسات بدنی و تصویرهای ذهنی مربوط به آن موقعیت توجه کنید.
  4. از خود بپرسید: «آن منی که احساس می کند مورد تهدید قرار گرفته، دقیقاً چیست؟»
  5. بدون تلاش برای یافتن پاسخ کلامی، بررسی کنید که آیا آن را جدا از بدن، احساس، فکر و آگاهی می یابید یا نه.
  6. اگر ذهن آشفته شد، به تنفس برگردید و تمرین را کوتاه نگه دارید.

این تمرین جایگزین درمان تخصصی نیست. اگر با اضطراب شدید، تروما، افسردگی یا آشفتگی پایدار روبه رو هستید، انجام مراقبه عمیق بهتر است با راهنمایی متخصص سلامت روان یا آموزگار مجرب همراه باشد. خودکاوی سالم باید به افزایش وضوح، مهربانی و تعادل کمک کند، نه به سردرگمی یا فشار بیشتر.

چرا فهم اصطلاحات اهمیت دارد؟

در بحث های مربوط به معنویت، روان شناسی و مراقبه، استفاده از یک واژه برای چند مفهوم متفاوت می تواند نتیجه گیری های نادرست ایجاد کند. ممکن است کسی تصور کند آموزه بوداییِ نبود خود به معنای نداشتن شخصیت، نادیده گرفتن نیازهای روانی یا دست کشیدن از رشد فردی است. در مقابل، ممکن است فرد دیگری «خود سالم» در روان شناسی را با تأیید وجود یک ذات مستقل و ثابت اشتباه بگیرد.

شناخت دقیق تر اصطلاحات کمک می کند تا هم از تجربه انسانی و نیاز به سلامت روان غافل نشویم و هم امکان بررسی عمیق تر چسبندگی ذهن به هویت را از دست ندهیم. در مسیر شناخت خود، مهم ترین نقطه آغاز شاید همین باشد: آنچه را بدیهی فرض کرده ایم، با ذهنی آرام، صادق و کنجکاو دوباره ببینیم.

چگونه وجود «خود» را بررسی کنیم؟

برای بررسی وجود یا نبود هویت شخصی، ابتدا باید دو لایه از «خود» را از هم جدا کنیم.

نخست، احساس ذاتیِ «من بودن» است که انسان و دیگر موجودات با آن متولد می شوند.

دوم، «خودِ نسبت داده شده» است که از کتاب ها، آموزگاران و دیگر منابع بیرونی یاد می گیریم.

ما می توانیم هر دو لایه را مشاهده و تحلیل کنیم. بااین حال، مسئله اصلی همان احساس ذاتیِ خود است.

شناخت نادرستیِ خودِ آموخته شده معمولاً آسان تر است. زیرا انسان می تواند آموخته های قبلی را بازنگری و کنار بگذارد.

اما خودی که مستقیماً تجربه می کنیم، پیچیده تر به نظر می رسد. بنابراین، در شناخت خود در بودیسم باید آن را با دقت بیشتری بررسی کرد.

خودِ آموخته شده و خودِ تجربه شده

برای نمونه، ممکن است فرد خود را موفق، شکست خورده، مهم، ناتوان یا دارای جایگاهی ثابت بداند.

بخش زیادی از این برچسب ها از خانواده، مدرسه، فرهنگ، رسانه و تجربه های گذشته آمده اند.

این برچسب ها می توانند تغییر کنند. پس نمی توانند هویت مستقل و تغییرناپذیر انسان باشند.

بااین حال، احساس فوریِ «من» هنگام رنج، ترس، تحقیر یا میل شدید، بسیار واقعی جلوه می کند.

تمرین مراقبه به فرد کمک می کند این احساس را انکار نکند، بلکه منشأ و شیوه شکل گیری اش را ببیند.

در این مشاهده، پرسش اصلی چنین است: این «من» دقیقاً کجاست و به چه چیزی اشاره می کند؟

بی خودی و واقعیت نسبی در بودیسم

بودا در نهایت می گوید هیچ یک از این صورت های «خود» واقعیتی مستقل و پایدار ندارند.

این نکته با بررسی بی خودیِ پدیده ها روشن تر می شود. یعنی هیچ چیز ذات مستقل و همیشگی ندارد.

بدن، ذهن و همه پدیده ها به صورت موجوداتی مستقل، دائمی و قائم به ذات وجود ندارند.

هرکدام از آن ها به علت ها، شرایط، اجزا، نام گذاری و ادراک وابسته اند.

برای مثال، بدن از اندام ها، فرایندهای زیستی، غذا، زمان و شرایط بی شمار تشکیل می شود.

ذهن نیز جریان ثابتی نیست. افکار، هیجان ها، ادراک ها و خاطره ها پیوسته پدید می آیند و از میان می روند.

با وجود این، بودیسم کارکرد نسبی چیزها را انکار نمی کند. در سطح موقت و قراردادی، بدن و ذهن قابل تشخیص اند.

می گوییم این یک فنجان است، آن یک میز است، این یک بدن است و آن یک ذهن است.

این نام گذاری ها برای زندگی روزمره مفیدند و اشیا نیز در سطح عملی کارکرد دارند.

اما پرسش دشوارتر درباره «خودِ شما» مطرح می شود. آیا می توانید آن را جداگانه و دقیق پیدا کنید؟

اگر خود را بدن بدانید، کدام بخش بدن دقیقاً شماست؟ اگر آن را ذهن بدانید، کدام فکر یا هیجان همیشگی است؟

این پرسش ها برای نفی تجربه انسان نیستند. آن ها وابستگی هویت به اجزا و شرایط را آشکار می کنند.

نتیجه گیری

شناخت خود در بودیسم به معنای ساختن هویتی تازه نیست. این مسیر، وابستگی و ناپایداریِ هویت های ذهنی را آشکار می کند.

وقتی «من» را در بدن، فکر و نقش های اجتماعی جست وجو می کنیم، موجودی مستقل و ثابت نمی یابیم.

این بینش می تواند چسبندگی، ترس و رنج را کاهش دهد. مراقبه و مشاهده بی قضاوت، نقطه ای عملی برای آغاز این بررسی هستند.

شما کدام ویژگی یا روایت ذهنی را بیشتر از همه با «خودِ واقعی» اشتباه می گیرید؟

پرسش های متداول

شناخت خود در بودیسم به چه معناست؟

شناخت خود در بودیسم به بررسی مستقیم حس «من» و چسبندگی ذهن به یک هویت مستقل، ثابت و ذاتی اشاره دارد. هدف آن مشاهده دقیق تر سرچشمه رنج است، نه انکار تجربه های انسانی.

آیا مفهوم خود در بودیسم با ایگو در روان شناسی یکی است؟

خیر. ایگو در روان شناسی معمولاً به جنبه هایی از شخصیت و کارکرد روانی انسان مربوط است، اما مفهوم خود در بودیسم دامنه گسترده تری دارد و هم موجودات ذی شعور و هم هویت پدیده ها را در بر می گیرد.

آیا نبود خود در بودیسم یعنی انسان وجود ندارد؟

خیر. این آموزه وجود متعارف افراد، مسئولیت ها و تجربه های روزمره را انکار نمی کند. پرسش اصلی این است که آیا یک خودِ مستقل و تغییرناپذیر، جدا از تجربه های در حال تغییر، وجود دارد یا نه.

تفاوت خود ذاتی و خود مفهومی چیست؟

خود ذاتی به حس اولیه و درونیِ وجود و نیاز به حفظ خود اشاره دارد. خود مفهومی مجموعه برداشت ها و نظریه های آموخته شده درباره هویت است که از فرهنگ، خانواده، فلسفه، دین و تجربه های اجتماعی تأثیر می گیرد.

چگونه می توان بررسی مفهوم خود را در مراقبه آغاز کرد؟

می توانید هنگام یک احساس شدید مانند خشم یا شرم، به افکار، احساسات بدنی و تصویر ذهنی خود توجه کنید و بپرسید آن «منی» که تهدید شده دقیقاً کجاست و از چه اجزایی تشکیل شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *